تبليغاتX
کتیبه وداع <BGSOUND SRC="http://www.dobhran.com/music/seaside.mid" LOOP=INFINITE>
سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع .... سر ما وقت وداع بر سر دیوار دل است

گلي از شاخه اگر مي چينيم


برگ برگش نکنيم


و به بادش ندهيم


لا اقل لاي کتاب دلمان بگذاريم


و شبي چند از آن را


هي بخواهيم و ببوييم و معطر بشويم


شايد از باغچه کوچک انديشه مان گل

 

رويدگلي از شاخه اگر مي چينيم


برگ برگش نکنيم


و به بادش ندهيم


لا اقل لاي کتاب دلمان بگذاريم


و شبي چند از آن را


هي بخواهيم و ببوييم و معطر بشويم


شايد از باغچه کوچک انديشه مان گل رويد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط omid | 

 

ما همه کافر کفریم          خدا کافر ماست

 

ما بنده او نیستیم             او بنده ماست

 

با دور کعبه گردیدن مسلمان میشود کافر

 

مسلمان کجا باشد که کفر از کعبه بر خیزد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:43  توسط omid | 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد 

 

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد 

 

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند 

 

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد 

 

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند 

 

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد 

 

گم شدم در قدم دوری چشمای بهار 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد


 

سال نو را به همه دوستای گلم تبریک میگم

 

امید وارم سال خوب و با برکتی در کنار پدر و مادر داشته

 

باشین . فقط سر سفره هفت سین منو دعا کنید

 

       یا حق                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:41  توسط omid | 

 

 

مــُردم از ایــن کـــه نمردم بــرای تــو 

 

ای خاک بر سرم که نشد خاک پای تو

 

گــر اختیار مــرگ بــه دستم دهد قضا

 

روزی هـــزار بـــار بـمـیـرم بـرای تو

 

غم نیست گر ز زهر تو دل پاره پاره شد

 

ای کـاش ذره ذره شــود در هــوای تـو

 

گــویم دعـــا و عمر ابــد خواهـم از خدا

 

تـا عمر خـویش صرف کنم در دعای تـو

 

در آرزوی آنـکه بــه مــن آشـنا شــوی

 

آمــیخــتم بــه هــر کــه بـــود آشـنای تــو

 

جــای تـــو در حـریم وصا لست ای رقیب

 

ای کــاش بـود می مـن بـیـدل بـه جـای تو

 


 

تقدیم به آ.م عزیزم که یک ساله ازش خبر ندارم . اما اگه اومدی و خوندیش بدون خیلی دلم برات

 

تنگ شده .میدونم بد کردم .میدونم . اما با تمام وجود برات آرزوی خوشبختی و سعادت دارم .

 

راستی دیشب هم مثل شبای پیش خابتو دیدم . بازم کابوس ... بازم اشک ... بازم تا صبح بیدار

 

بودن و قصه خوردن ... اما بعضی وقتها که فکر میکنم از هیچی بهتره .

 

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:27  توسط omid | 

 

کـاش عــشقی بود، تا با سوز جان می ساختیم

روز و شب می سوختیم و، با جهان می ساختیم

کـــاش در کـنج قفس هم، یــاد گــلرویی به سر

داشــــتیم و، بــا جــفای بــاغبان مـــی سـاختیم

عـمر مــا هـــم گر بهاری داشت در دوران خویش

چـون چـمن، بـا بـرگ ریـزان خزان، می ساختیم

گــر هـم از بگذشته، شیرین خـاطـراتی مانده بود

بــا گــذشـت تـلخ عـمـر بــی امــان، مـی سـاختیم

گــر گـمان مــی رفـت سـامـان مـی پـذیـرد زنـدگی

بـــا مــرارتـهـاش بـهر امــتحان، مــی سـاخـتیم

گــر پر و بالی به جـا می ماند، دور از چشم خلق

بــاز بــا خــاشاک و خــاری، آشـیان می ساختیم

بـود اگــر دلـبستگی، مــا هــــم ز رنـج ایــن و آن

کـــاخ عــیشی، گـوشه ی ایـن خـاکدان می ساختیم

مـــا نـمی خــواهــیم سـامـانــی، اگــر ســر داشـتیم

تـاکـنون بـا هـر چـه مـی شـد، سـایـبان می ساختیم

گــر بــه دســت و پــای مــا بـند تعـلق بـسته بــود

بــا عــذاب زنـدگی، چــون دیــگران، مــی ساختیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:53  توسط omid | 

 

خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته وافسرده ام

 

روی من خروارها از خاک بود

 

 وای قبر من چه وحشتناک بود

 

تا میان گور رفتم دل گرفت

 

 قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

 

بالش زیر سرم از سنگ بود

 

 غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

 

ترس بود و وحشت تنها شدن

 

 پیش درگاه خدا رسوا شدن

 

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت

 

  سوره حمدی برایم خواند و رفت

 

ناله میکردم ولیکن بی جواب

 

 تشنه بودم در پی یک جرعه آب

 

آمدند نزدم از راه دو ملک

 

 تیره شد در پیش چشمانم فلک

 

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست ؟

 

آن یکی فریاد زد رب تو کیست ؟

 

ای گنه کار سیه دل بسته پر

 

نام اربابان خود یک یک ببر

 

گفتنم عمرخودت کردی تباه

 

نامه اعمال تو گشته سیاه

 

ما که ماموران حق داوریم

 

نک تو را سوی جهنم می بریم

 

نا امید از هر کجا و دل فگار

 

می کشیدندم به خفت سوی نار

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد

 

ازجنان درهای رحمت باز شد

 

مردی آمد از تبار آسمان

 

نور پیشانیش فوق کهکشان

 

صورتش خورشید بود غرق نور

 

جام چشمانش پر از شرب طهور

 

گیسوانش شط پر جوش و خروش

 

در رکابش قدسیان حلقه به گوش

 

لب که نه سر چشمه آب حیات

 

بین دستش کائنات و ممکنات

 

بر سرش دستمال سبزی بسته بود

 

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

 

کی به زیبایی او گل می رسید ؟

 

پیش او یوسف خجالت می کشید

 

در قدوم آن نگار مه جبین

 

از جلال حضرت حق ، آفرین

 

دو ملک سر را به زیر انداختند

 

بال خودرا فرش راهش ساختند

 

غرق حیرت داشتم این زمزمه

 

آمده اینجا حسین فاطمه ؟

 

صاحب روز قیامت آمده

 

گوئیا بهر شفاعت آمده

 

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

 

مهربانانه به رویم خنده کرد

 

گفت: " آزادش کنید این بنده را

 

خانه  آبادش کنید این بنده را "

 

این که اینجا اینچنین تنها شده

 

کام او با تربت من وا شده

 

مادرش او را به عشقم زاده است

 

گریه کرده بعد شیرش داده است

 

این که می بینید در شور است وشین

 

ذکر لالا ئیش بوده یا حسین

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد

 

عکس خود را در دل من قاب کرد

 

بار ها بر من محبت کرده است

 

سینه اش را وقف هیئت کرده است

 

سینه چاک آل زهرا بوده است

 

چای ریز مجلس ما بوده است

 

این که در پیش شما گردیده بد

 

جسم و جانش بوی روضه میدهد

 

با ادب در مجلس ما می نشست

 

او به عشق من سر خود را شکست

 

پرچم من را به دوشش می کشید

 

پا برهنه در عزایم می دوید

 

اسم من راز و نیازش بوده است

 

تربتم مهر نمازش بوده است

 

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

 

گاه می شد صورتش بهرم کبود

 

حرمت من را به دنیا پاس داشت

 

ارتباطی تنگ با عباس داشت

 

نذر عباسم به تن کرده کفن

 

روز تاسوعا شده سقای من

 

تاکه دنیا بوده ، از من دم زده

 

او غذای روضه ام را ، هم زده

 

بارها لعن امیه کرده است

 

خویش را نذر رقیه کرده است

 

گریه کرده چون برای اکبرم

 

با خود او را نزد زهرا می برم

 

هرچه باشد او برایم بنده است

 

او بسوزد صاحبش شرمنده است

 

در مرامم نیست او تنها شود

 

باعث خوشحالی اعدا شود

 

در قیامت عطر و بویش میدهم

 

پیش مردم آبرویش می دهم

 

باز بالا تر به روز سرنوشت

 

میشود همسایه من در بهشت

 

آری آری هر که پا بست من است

 

نامه اعمال او در دست من است

 

                                                                               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:8  توسط omid | 

 


طنین انداخت  وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم

 

گفت:

 

 تا آخرین لحظه عمرت با تو خواهم ماند


به او گفتم:

 

تو که هستی؟

 
گفت:

 

غم


با خود فکر کردم:

 

که می توان با آن بازی کرد که غم عروسکی است

  
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:3  توسط omid | 

 

يادته يه روزي بهم گفتي:

 

هر وقت خواستي گريه کني برو زير ِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ؟

 

گفتم:   اگه بارون نيومد چي؟؟

 

گفتي:   اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره

 

گفتم:   يه خواهش دارم ؛

 

وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار.

 

گفتی به چشم...

 

حالا امروز من دارم گريه ميکنم

 

اما آسمون نمی باره

 

و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من میخندی

 

سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت

 

بعد یه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت

 

نه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:2  توسط omid | 

بی وفا هیچ یاد ما نکند

 

 درد ما داند و دوا نکند

 

 هیچ کس را چو ما خدا دیگر

 

 به چنین عشق مبتلا نکند

 

 نو در آمد غمی،که دامن جان

 

 همچو درد کهن رها نکند

 

 هیچ بیگا نه را خدا چون من

 

 به چنین دردی آشنا نکند

 

 مثل چوب خدا بود غم ما

 

 که زند ضربت و صدا نکند

 

 من به جان خواهم این غم و گویم

 

 که خداش از دلم جدا نکند

 

 بعد ازین پند و اندرز در دل من

 

 جایی از بهر خویش وا نکند

 

 بگذر ای ناصح از نصیحت ما

 

 این سخن ها علاج ما نکند

 

 بگذر از من ترا به پیغمبر

 

 من از او بگذرم؟؟؟!!

 

خدا نکند!!!!

 

 گفت: (امید) و بازهم گوید

 

 با وفا ترک بی وفا نکند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 7:23  توسط omid | 

 

دو خط موازى زاييـده شدند .

 

پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد.


 

.آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد

 

و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد.  

و مهر يكديگر را درسينه جاي دادند.

 

خط اولى گفت:

 

ما مى توانيم  زندگي خوبي داشته باشيم.


 و خط دومي از هيجان لــرزيد.

 

خط اولـي گفت:


خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ.


من روزها كار ميكنم.

 

مي توانم بروم خط كنار يك جاده دورافتاده و متروك شوم

 

يا خط كنار يك نردبام.

 

خط دومي گفت :


من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم

 

يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت  


خط اولــي گفت:

 

چه شغل شاعـــرانه اى

 

حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.


در همين لحظه معلم فرياد زد:

 

دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند

 

تكرار كردند: بچه ها

 

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند


دو خط موازي لـرزيدند.

 

به همديگــر نگـاه كردند.

 

خط دومي زد زير گريـه


خط اولي گفت:

 

نه اين امكان ندارد .

 

حتمأ يك راهي پيدا ميشود .

 

خط دومي گفت:  


شنيدي كه چه گفتند؟

 

هيچ راهي وجود ندارد.

 

ما هيچ وقت به هم نمي رسيم.  


 دوباره زد زير گريه.

 

خط اولي گفت:

 

نبايد نا اميد شد.

 

صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. ما از اين

 

بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.


 خط دومي آرام گرفت:

 

اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد.


از زيردر كلاس گذشتند.

 

وارد حياط شدند.


به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. از آن لحظه

 

آنها از دشتها گذشتند .....


صحراهاي سوزان  ،

 

از كوههاي بلند ،

 

ازدره هاي عميق


از درياها ،

 

از شهرهاي شلوغ.......

 

سالها گذشت ؛

 

آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند.


 رياضيدان به آنها گفت:

 

اين محال است.

 

هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند.  


 شما همه چيز را خراب ميكنيد.



فيزيكدان گفت:


بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم.

 

اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت،  


 ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت.

 

پزشك گفت:

 

از من كاري ساخته نيست،   


 دردتان بي درمان است.

 

شيمي دان گفت:

 

شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد.


 اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ،

 

همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.  


 ستاره شناس گفت:

 

شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد.  


 رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان.

 

دنيا كن فيكون مي شود .


 سيـارات از مدار خارج مي شوند.

 

كرات با هم تصادم ميكنند.

 

نظام دنيا از هم مي پاشد .   


 چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد.

 

فيلسوف گفت:  


 متاسفم... جمع نقيضين محــال است


و بالآخره به كودكي رسيدند.

 

كودك فقط سه جمله گفت:

 

شما به هم ميرسيد.

 

نه در دنياى واقعيات.  


 آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد......

 

دو خط موازي او را هم ترك كردند.

 

 باز هم به سفرهايشان ادامه دادند.

 

اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت.   


 «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.»

 

خط اولي گفت:

 

اين بي معني است.

 

خط دومي گفت:

 

چي بي معني است؟

 

خط اولي گفت:

 

اين كه به هم برسيم.  


 خط دومي گفت:

 

من هم همينطور فكر ميكــنم.

 

و آنها به راهشان ادامه دادند.
  
يك روز به يك دشت رسيدند.

 

يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي ميكرد.


خط اولي گفت:

 

بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم

 

و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم


خط دومي گفت:

 

شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم.

 

خط اولي گفت:


 در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت.

 

آن دو وارد دشت شـدند.  


 روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش.

 

نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد  

 آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت.

 

و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ،


 سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:26  توسط omid |